مهشیدم! امروز نوزدهم اردیبهشت 1391 دهمین سالروز به دام قلب تو افتادن من است! امروز 10 سال از روزی گذشت که برای اولین بار نگاهم به تو، به تویی که سالها جلوی چشمانم بودی عوض شد! و دریافتم که آری! گرفتار عشق شدم! عشق به دختری که لایق دوست داشتن است! مهشید! و چه تلخ است که هنوز پس از گذشت ده سال هنوز تو در آغوش من نیستی! و چه تلخ تر است دوری و فراغ! آیا میشود خداوند لطفی به من کند و 19 اردیبهشت 1392 را در کنار تو جشن بگیرم؟ ده سال قبل... نوزدهم اردیبهشت 1381 من زندگی را بی بهــانه میخواستم! ولی غــافل از اینــکه دوستداشتن تــو قشنگترین بهــــانه ام شــد . . .! چشات آرامشی داره که تو چشمهای هیچکی نیست میدونم که توی قلبت به جز من جای هیچکی نیست چشات آرامشی داره که دورم میکنه از غم یه احساسی بهم میگه دارم عاشق میشم کم کم تو با چشمهای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی خودت خوبی و خوبی رو داری یاد من هم میدی تو با لبخند شیرینت بهم عشق رو نشون دادی تو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی از بس تو خوبی میخوام باشی تو کل رویا هام تا جون بگیرم با تو باشی امید فردا هام چشات آرامشی داره که پا بند نگات میشم ببین تو بازی چشمات دوباره کیش و مات میشم بمون و زندگیم و با نگاهت آسمونی کن بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی کن.... لینک یادبود 8 سالگی عشقم (19 اردیبهشت 1389) لینک یادبود 9 سالگی عشقم (19 اردیبهشت 1390) مهشیــــدم... وقتی میدونم، اگه داشته باشمت، هیچی تو دنیا کم ندارم میدونی، وقتی عشقت داره
تو قلبم میکوبه، غم ندارم از تو میخونم، از تو که این احساسو، تو قلبم به تو مدیونم میدونم، هر جا باشم، عشق تو وابستست
به جونم چجوری بگم این حس تو قلبمو، که دارم تو رو من همیشه اینجا چجوری بگم و باور کنی که تو، هستی واسه من تموم
دنیا حالا برای من مهشید یعنی: من + عشق = زندگی زندگی + تو = آرامش من – مهشید = دیوانگی دیوانگی + عشق = مهشید زنــدگــی = عاشق مهشیــد بودن... عاشق اینم که هَمَش به ساعتم نگاه کنم قلبمو بی قرار تو لحظه رو چشم به راه کنم برای اینکه برسی فقط خدا خدا کنم من که دارم حس می کنم خودمو تو ثانیه هات دلم برات تنگ شده بود واسه خودت واسه هوات واسه یه ذره دیدنت حتی واسه صدای پات خیلی زیاد دوستت دارم دوستت دارم بیشتر از هر چیزی که هست زمستونم دوستت داره چون سر راهت رو نَبَست با نفس هات حس
می کنم وقت نفس کشیدنه قلبمو میذارم وسط این سفره عیدِ منه آینة دلگیر دلم دلش واسه دیدن تو تنگ
شده و میخواد تو چشمات بازم ببینه خودشو هر چی که دور و بَـرَمه به من میگه مهشید داره
میاد خاطره انگیزه که تو چند
ثانیه دیگه میای خیلی زیاد دوستت دارم دوستت دارم بیشتر از هر چیزی که هست زمستونم دوستت داره چون سر راهت رو نَبست... ای
که ترنم زندگی رو تو وجودت احساس کردم... سال نو
مبارک... مهشیـدم.. گاهي وقت
ها آرزو ميکنم تو چند لحظهاي
خودتو جاي من بذاري و من باشي، دلت دل من
باشه، چشمات چشماي
من باشن، روحت روح
من باشه، تمام وجودت براي من باشه... اونوقت... خواهي ديد
من چقدر واسه رسيدن به تو بي قراري ميکنم ... اونوقت احساس
خواهي کرد من چقدر تو رو دوست دارم
و احساس خواهي کرد عشق رو که تمام وجودم را
فرا گرفته و به من وابسته شده. کاش اين
آرزو تبديل به حقيقت ميشد تا تو منو
بيشتر از هميشه باور داشته باشي ...باور... مهشیـــدم... نه! نمی دانـــی... نه تو! بلکه هیچکس نمی داند پشت این چهره آرامم، در دلـــم چه میگذرد... نمی دانی... کسی نمی داند این آرامش ظاهر و این دل نا آرام چقدر خسته ام می کنند... نتــرس! اگر بخواهم هم از این دیوانه تر نمیشوم... همیشه فکر می کردم بی تو سخت می گذرد... حَرفـَم را پَس میگیرم! بی تو انگار اصلا نمیگذرد .. خوب میدونی این روزها چقدر روزهایی سخت و تلخیه! ولی به اینکه این روزها بیشتر دارم میبینمت میارزه... مهشــیدم... وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد تا وقتی که در وا میشه لحظهی دیدن میرسه هر چی جادس رو زمین به سینه ی من میرسه ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تو رو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم به هر چی میخوام میرسم ... عشق من! همونطور که میدونی امروز روز خیلی بدیه... آخه یکی از مهمترین پلهایی که میتونست ما رو به هم برسونه برای همیشه ترکمون کرد... مهشــیدم... قول داده ام... گاهـــــــی هر از گاهـــــی فانـــــوس یادت را میان این کوچه های بی چراغ و بی چلچله، روشن کنم خیالت راحت! من همان منـم؛ هنوز هم در این شبهای بی خواب و بی خاطره میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم اما به هیچ ستارهی دیگری سلام نخواهـم کرد.... نمي دانــم چــرا بيــن ايــن همــه آدم پــيــله کــردهام بــه تــو؟ شــايد فــقط با تــو پــروانــه مي شـــوم... مهشیـــدم... دلم برات تنگ شده... اما من... من میتونم این دوری رو تحمل کنم... به فاصله ها فکر نمیکنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده..... هنوز عطر دستات رو از
دستام میتونم استشمام کنم.... رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم.... چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.... حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟ آره! خودت میدونی.... میدونی که همیشه با منی.... میدونی که تو، توی لحظه لحظه های من جاری هستی.... آخه...تو،توی قلب منی... آره! تو قلب من.... برای همینه که همیشه با منی... برای همینه که حتی یه
لحظه هم ازم دور نیستی... برای همینه که میتونم
دوریت رو تحمل کنم... آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه... هر وقت حس میکنم دیگه
طاقت ندارم.... دیگه نمیتونم تحمل کنم... دستامو میذارم رو صورتم
و یه نفس عمیق میکشم.... قلبمرو که بو میکنم مست میشم... مست از عطرت! صدای مهربونت
رو میشنوم ... و آخر همهء اینها...به
یه چیز میرسم... به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه... اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم... اونوقت دیگه تنها نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم... حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست... پر از یاد عشقه.. پر از اشکهای گرم عاشقونه ... مهشیدم! تو را به اندازه هستی دوست دارم...










![]()




![]()


![]()


![]()


![]()


![]()
(
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت
9:1 توسط یه پسر عاشق!| |
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت
20:44 توسط یه پسر عاشق!| |
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت
20:16 توسط یه پسر عاشق!| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت
15:30 توسط یه پسر عاشق!| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت
19:15 توسط یه پسر عاشق!| |
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت
8:0 توسط یه پسر عاشق!| |
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت
15:15 توسط یه پسر عاشق!| |
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت
15:0 توسط یه پسر عاشق!| |


